تخصیص این سبد کالا برای مردم قطعی شد

دو پادشاه با یک سرنوشت تکراری!

پرهزینه ترین داروها برای کدام گروه از بیماران است؟

آخرین خبر از بازار طلا: معاملات صفر شد

قیمت هر کیلو گوشت برزیلی اعلام شد

 

تاریخ انتشار : یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۹:۴۸
کد خبر : 777815

اول فکر می کردم عشق کافیست برای زندگی با شوهرم که بچه نمیخواست ! / بعد عاشق دخترم شدم و شوهرم تاب نیاورد

اول فکر می کردم عشق کافیست برای زندگی با شوهرم که بچه نمیخواست ! / بعد عاشق دخترم شدم و شوهرم تاب نیاورد

جامعه ورزشی آفتاب نو: به گزارش آفتاب نو، وقتی به عقب نگاه می کنم، زندگی ام شبیه راهی بوده که با امید شروع شد ولی در مسیر پیچ های تلخ ادامه یافت. در یک خانواده معمولی بزرگ شدم نه خیلی فقیر، نه خیلی مرفه.پدرم مردی سخت گیر ولی زحمتکش بود و مادرم زنی که همیشه

جامعه ورزشی آفتاب نو:

به گزارش آفتاب نو، وقتی به عقب نگاه می کنم، زندگی ام شبیه راهی بوده که با امید شروع شد ولی در مسیر پیچ های تلخ ادامه یافت. در یک خانواده معمولی بزرگ شدم نه خیلی فقیر، نه خیلی مرفه.پدرم مردی سخت گیر ولی زحمتکش بود و مادرم زنی که همیشه فکر می کرد بهتر از همه می داند چه چیزی برای من خوب است.

ازهمان بچگی یادگرفتم که نظر خودم همیشه مهم نیست؛بیشتر باید مطابق خواست خانواده رفتارکنم. دختری آرام و درس‎خوان بودم وکمی درون‎گرا. بیشتر وقت ها با کتاب و خیال پردازی سر می کردم. رویایم این بود که مستقل شوم، کاری داشته باشم، کسی باشم که خودش تصمیم می گیرد.

در دانشگاه حقوق خواندم. آن‎جا بود که برای اولین بار احساس کردم می توانم روی پای خودم بایستم.کارآموزی در دفتر وکالت را شروع کردم و کم کم وارد فضای کاری شدم .شخصیتم درحال شکل گرفتن بود؛ قوی تر اما هنوز وابسته به نظرخانواده. درهمان دوران بود که «مراد» وارد زندگی ام شد.«مراد» ۲۷ ساله و کارمند یک شرکت خصوصی بود. در مسیر رفت و آمد تصادفی با هم آشنا شدیم. مردی آرام و مهربان بود.

 کم کم صحبت هایمان بیشتر شد؛ دوست شدیم و بعد ازیک سال تصمیم به ازدواج گرفتیم.«مراد» از همان اول یک چیز را شفاف گفت:«من علاقه ای به بچه ندارم و زندگی دونفره را دوست دارم.» من هم آن زمان فکر می کردم، مهم نیست،عشق کافی است. ازدواجمان ساده بود، نه خیلی پر زرق و برق، نه خیلی سرد. اوایل زندگی‎مان خوب بود. احترام بود. آرامش نسبی بود…

اما سایه دخالت ها خیلی زود روی زندگی‎مان افتاد. مادرم با نیت خیر اما با فشار، مدام می گفت: «زندگی بدون بچه معنی ندارد.» من بین خواسته همسرم و خواسته خانواده ام گیر افتاده بودم و متأسفانه ضعف نشان دادم . خلاف میل «مراد» باردار شدم. ازهمان روزهای اول فهمیدم این تصمیم بهای سنگینی خواهد داشت.وقتی دخترم به دنیا آمد، من عاشقش شدم،اما مراد نه؛ نه این که بدرفتاری آشکار کند. اما سرد بود و بی علاقه. هیچ وقت دخترمان را با عشق  بغل نمی کرد. هیچ وقت نگاه پدرانه ای نداشت. همین فاصله کم کم تبدیل شد به دعوا، به سرزنش، به خشم های پنهان و آشکار.

«مراد» احساس می کرد من زندگی ای را به او تحمیل کرده ام که نمی خواسته و من احساس می کردم تنها مانده ام با کودکی که باید هم مادرش باشم و هم پدرش.

مشاجره ها بیشتر شد تا جایی که گاهی به خشونت کشید. یک بار،دوبار تا این که دیگر ترسیدم. در نهایت بین همسرم و خانواده ام مجبور به انتخاب شدم و خانواده ام را انتخاب کردم، نه از روی ضعف،بلکه چون حس کردم امنیت دخترم مهم تر از ادامه یک زندگی پر از ترس است و قلبی که هنوز نمی دانست اشتباه کجا بوده. 

امروز زنی هستم که هنوز عاشق دخترش است اما زخمی از تصمیم هایی که شاید می توانست بهتر بگیرد. …یاد گرفته ام عشق کافی نیست. درک متقابل ، احترام به خواسته ها و دخالت نکردن دیگران ،همان قدر مهم است.

بر اساس ماجراهای واقعی در زیر پوست شهر

منبع خبر


مسئولیت این خبر با سایت منبع و جامعه ورزشی آفتاب نو در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.

آخرین اخبار ورزشی از فوتبال ایران و باشگاه های جهان را در سایت ورزشی آفتاب نو بخوانید

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

.

advanced-floating-content-close-btn