معرفی و نقد فیلم «چه زندگی شگفت انگیزی است» ( It’s a Wonderful Life) ساخته فرانک کاپرا
جامعه ورزشی آفتاب نو: برخلاف تبلیغاتی که دستگاههای رسمی کشور که گرایشهای عمدتاً چپ دارند انجام میدهند سینمای کلاسیک آمریکا یکی از پاکیزهترین و در عین حال اخلاقیترین سینماهای جهان در طول تاریخ است. برای اثبات این موضوع هم لازم نیست که کار زیاد سختی انجام دهید؛ کافی است نگاهی به فیلمهای فرانک کاپرا و
برخلاف تبلیغاتی که دستگاههای رسمی کشور که گرایشهای عمدتاً چپ دارند انجام میدهند سینمای کلاسیک آمریکا یکی از پاکیزهترین و در عین حال اخلاقیترین سینماهای جهان در طول تاریخ است. برای اثبات این موضوع هم لازم نیست که کار زیاد سختی انجام دهید؛ کافی است نگاهی به فیلمهای فرانک کاپرا و در راس آنها «چه زندگی شگفت انگیزی است» بیاندازید.
اختصاصی سلام سینما – مازیار وکیلی: این که میگویند هالیوود کارخانه رویاسازی است حرف غلطی نیست، مشکل ما با چپها این است که چنین چیزی را افیون تودهها نمیدانیم. اگر هالیوود نبود و اگر هنر-صنعت سینما به همان اروپای زیادی روشنفکر و کاملاً چپزده محدود میماند احتمالاً ما چیزی بنام امید، لااقل در این سطح و ابعاد روی پرده سینما نمیدیدیم. بله هالیوود خودش را ملزم میدید که برای تماشاگرانش چه آمریکایی باشند چه خیر امید تولید کند. برای همین هم هست که ما فیلمهایی از جنس همین فیلم «چه زندگی شگفت انگیزی است» را فقط در آمریکا مشاهده میکنیم. این شاید مهم ترین تفاوت هالیوود با سینمای سایر کشورها هم باشد. سینمایی که میشود ردپای مردم عادی را در آن دید. آدمهایی مثل جرج ریپلی که آرزوی زیاد بزرگی ندارند و تنها هدف و خواستهشان این است که آدمهای خوبی باشند. نکته مهم هم دقیقاً همین جا است. برخلاف تبلیغاتی که دستگاههای رسمی کشور که گرایشهای عمدتاً چپ دارند انجام میدهند سینمای کلاسیک آمریکا یکی از پاکیزهترین و در عین حال اخلاقیترین سینماهای جهان در طول تاریخ است. برای اثبات این موضوع هم لازم نیست که کار زیاد سختی انجام دهید؛ کافی است نگاهی به فیلمهای فرانک کاپرا و در راس آنها «چه زندگی شگفت انگیزی است» بیاندازید.
بیشتر بخوانید:
معرفی، نقد و بررسی فیلم آواز در باران ساخته جین کلی و استنلی دانن | زنده باد هالیوود
کاپرا را میتوان مسخره کرد و به راحتی نادیدهاش گرفت. میتوان او را کارگردانی معرفی کرد که ملودرامهای آبکی و کمدیهای مبتذل میساخت. میتوان گفت او سوپ اپراهای زرد را تبدیل به فیلمنامه میکرد. اما حقیقت امر این است که کاپرا چنین کارگردانی نبود. او داستانهای عامهپسند و مردم معمولی را تبدیل به قهرمانهایی کرد که چیزی به نام امید را به مردم هدیه میدادند. منتقدی کاپرا را شاعر آدم معمولیها مینامید و این لقب مناسبی برای کارگردانی است که دوربینش را به طرف آدم معمولیها چرخاند و تلاش کرد صداقت کمیابی که در وجود آنها است را نمایش دهد. کافی است نگاهی به «آقای دیدز به شهر میرود» بیاندازید تا سادگی و صدق و صفا برایتان معنای دیگری پیدا کند. یا «آقای اسمیت به واشنگتن میرود» را تماشا کنید تا شرافت برایتان معنای دیگری پیدا کند. با تماشای «در یک شب اتفاق خواهد افتاد» احتمالاً لذتی را تجربه خواهید کرد که تکرار نشدنی است و با تماشای همین «چه زندگی شگفتانگیزی است» با انرژی و نگاه تازهای به زندگی ادامه خواهید داد. بله کاپرا سروقت در هالیوود ظهور کرد و چیزی را به تماشاگران سینما هدیه کرد که به آن نیاز دارند؛ امید. کاپرا دوست داشت آن وَر خوب مردم معمولی را نشان دهد و به ما (که خودمان هم آدم معمولی هستیم) بگوید که رویاهای نامحتمل تو در هر جای جهان باشی مهم است.

جرج ریپلی در جوانی کلی آرزوهای دور و دراز داشته. دوست داشته به یونان و ایتالیا برود. پانتئون و کولوزیوم را ببیند. بعد به شهر کوچک شان برگرد و دانشگاه برود. برجهای صد طبقه، فرودگاه و پلهایی بسازد که صد کیلومتر طول داشته باشند. اما دست سرنوشت مانع او میشود و وادارش میکند تا در شهر خودشان بماند و کسب و کار کوچک پدرش را بچرخاند. او با مری ازدواج میکند و حالا در آستانه ورشکستگی تصمیم گرفته خودکشی کند. کاپرا اما این اجازه را به او نمیدهد! کاپرا بدون تعارف و با یک نگاه الاهیاتی پای فرشتگان را به دنیای زندگان باز میکند تا داستان زندگی جرج را برایمان تعریف کنند. جرج برادرش را در کودکی نجات داده، به کمک داروفروش محل شتافته و اجازه نداده زهر را به جای دارو بفروشد، خانواده بزرگی تشکیل داده و عشق واقعی را تجربه کرده و تمام اینها دستاوردهای بزرگی هستند که اجازه نمیدهند ما زندگی جرج بیلی را بیمصرف و بیفایده بدانیم. قسمت جالب ماجرا این جاست که این کار به وسیله یک فرشته درب و داغان و رده پایین بنام کلارنس انجام میشود که احتمالاً خودش جز معمولیترین فرشتگان دیار باقی است.
یک بار از مردم آمریکا نظرسنجی کردند که دوست دارید چه کسی رئیس جمهور شما باشد و همه آنها جیمز استوارت را انتخاب کردند. در وجود این مرد چیزی بود که شرافت را بازتاب میداد. یک جور شرافت و صداقت کمیاب. منتها و برخلاف گری کوپر این شرافت و صداقت یک مرد روستایی نبود. او نماینده طبقه متوسط مردم آمریکا بود. بورژوآی سادهای که تصمیمهایش را براساس صداقت و سلامت نفسش میگرفت و چه کسی بهتر از استوارت برای ایفای نقش جرج بیلی. استوارت نقش جرج بیلی را با همان سادگی ذاتیاش بازی کرد. سادگی که او را تبدیل به قهرمان ملی آمریکا کرده بود. همان سادگی که او را در شاهکار فناناپذیر جان فورد «چه کسی لیبرتی والانس را کشت؟» تبدیل کرد به مرد قانون. بدون او «چه زندگی شگفت انگیزی است» تبدیل به شاهکاری که امروز هست نمیشد.
«زندگی شگفت انگیزی است» حماسه آدم معمولیها است. درباره رویاهای مردمی که هیچ گاه کسی رویاهایشان را جدی نگرفته است. برای همین هم هست که هر سال کریسمس این فیلم را در سراسر آمریکا نمایش میدهند. چون میدانند آدم معمولیها بیش از هر چیز به اُمید احتیاج دارند.
مسئولیت این خبر با سایت منبع و جامعه ورزشی آفتاب نو در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.
آخرین اخبار ورزشی از فوتبال ایران و باشگاه های جهان را در سایت ورزشی آفتاب نو بخوانید
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0