تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴ - ۲۳:۴۵
کد خبر : 760093

کابوس خانوادگی در مشهد / زن و فرزندانش قربانی خشونت شوهرش شدند

کابوس خانوادگی در مشهد / زن و فرزندانش قربانی خشونت شوهرش شدند

جامعه ورزشی آفتاب نو: به گزارش آفتاب نو، گاهی زندگی به زنانی که از دل یک ازدواج شکست‌خورده بیرون آمده‌اند، فرصت دوباره‌ای می‌دهد؛ فرصتی که قرار است بوی آرامش بدهد، اما ناگهان به تکرار همان کابوس‌های قدیمی ختم می‌شود. روایت زنی که برای فرار از اعتیاد و خشونت، طلاق گرفت و سال‌ها مستقل زندگی کرد،

جامعه ورزشی آفتاب نو:

به گزارش آفتاب نو، گاهی زندگی به زنانی که از دل یک ازدواج شکست‌خورده بیرون آمده‌اند، فرصت دوباره‌ای می‌دهد؛ فرصتی که قرار است بوی آرامش بدهد، اما ناگهان به تکرار همان کابوس‌های قدیمی ختم می‌شود. روایت زنی که برای فرار از اعتیاد و خشونت، طلاق گرفت و سال‌ها مستقل زندگی کرد، اما در ازدواج دوم نیز با فروپاشی، بی‌مسئولیتی و طرد ناگهانی روبه‌رو شد، نمونه‌ای تلخ از این چرخه تکرارشونده است.

ازدواج اولم با امید شروع شد؛ مثل خیلی از زن‌ها فکر می‌کردم عشق، صبر و گذشت می‌تواند هر مردی را نجات بدهد. شوهرم اما اعتیاد شدیدی داشت؛ از آن‌هایی که نه می‌شد پنهانش کرد و نه به امید ترک، تحملش. اعتیادش همه‌چیز را می‌بلعید؛ پول، امنیت و احترام.

شب‌ها با صدای باز شدن در، دلم فرو می‌ریخت و روزها با چشم‌هایی خسته و دلی پر از ترس زندگی می‌کردم. وقتی فهمیدم دارم آرام‌آرام محو می‌شوم، طلاق گرفتم؛ با دلی پر از زخم و آینده‌ای که هیچ تصویری از آن نداشتم.

چند سال تنها زندگی کردم. کار کردم و خرج خودم را درآوردم. یاد گرفتم مستقل باشم. سخت بود، اما حداقل آرامش داشتم. هیچ‌کس نبود که شب‌ها با داد و دعوا خوابم را آشفته کند.

همان سال‌ها بود که «مصیب» وارد زندگی‌ام شد؛ همکارم بود، مردی ۵۵ ساله، کم‌حرف و آرام، با ظاهری که اعتماد می‌آورد. از ازدواج اولش دو پسر داشت که مستقل زندگی می‌کردند. می‌گفت گذشته‌اش تمام شده و فقط دنبال آرامش است؛ دنبال یک زندگی بی‌حاشیه. حرف‌هایش برای منی که از توفان آمده بودم، شبیه ساحلی امن بود.

فکر کردم این بار عقلانی انتخاب کرده‌ام. فکر کردم تجربه‌ام بیشتر شده است. ازدواج کردیم.

اوایل همه‌چیز خوب و معمولی بود. مسئولیت‌پذیر به نظر می‌رسید و سر کار می‌رفت. کم‌کم بچه‌ها به دنیا آمدند؛ اول دخترم و بعد پسرم.

اما آرام‌آرام ورق برگشت. «مصیب» دیگر سر کار نرفت. ابتدا بهانه می‌آورد؛ یک روز از مدیرش می‌نالید، یک روز از همکاران، یک روز از بی‌عدالتی دنیا. بعد هم گفت دیگر کار نمی‌کند. خرج خانه افتاد گردن من.

صبح زود می‌رفتم و شب خسته و کوفته برمی‌گشتم. بدنم درد می‌کرد، اما کسی آن را نمی‌دید. نشانه‌های تلخ زندگی دوباره برگشتند؛ همان کابوس‌های قدیمی. دعواها بیشتر شد، احترام‌ها از بین رفت و خانه کم‌کم به میدان جنگ تبدیل شد.

بیشتر از همه، بچه‌ها آسیب دیدند. دخترم ساکت شد، کمتر حرف می‌زد، بیشتر در اتاقش می‌ماند و گاهی نصف شب بی‌صدا کنارم می‌خوابید. پسرم با هر صدای بلندی از جا می‌پرید. ترس آرام‌آرام در وجودشان ریشه دوانده بود.

هنوز هم وقتی یاد آن شب می‌افتم، وجودم درد می‌گیرد. آخر شب بود، از سر کار برگشته بودم؛ خسته و بی‌جان. حرف از پول و خرج خانه و بی‌مسئولیتی شد. ناگهان «مصیب» صدایش را بالا برد و فریاد زد:

«جمع کن، گم شو از این خونه!»

دخترم بهت‌زده فقط نگاهم می‌کرد. یک کیف کوچک برداشتیم؛ نه لباس درست‌وحسابی، نه پول کافی. در بسته شد و ما ماندیم بیرون، در تاریکی شب. همان لحظه حس کردم تمام سال‌هایی که تلاش کرده بودم، فرو ریخت.

دو هفته است که از «مصیب» هیچ خبری نداریم؛ نه تماسی، نه پیامی و نه حتی سؤالی درباره بچه‌ها. انگار ما هیچ‌وقت وجود نداشتیم. گویی این زندگی مشترک فقط یک اشتباه کوتاه بود…

ای کاش…

در همین حال، با دستور ویژه سرگرد احسان سبکبار، رئیس کلانتری شفای مشهد، اقدامات مشاوره‌ای و بررسی‌های روان‌شناختی این ماجرای تأسف‌بار در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شده است تا ابعاد روحی، خانوادگی و حمایتی این پرونده مورد رسیدگی قرار گیرد.

منبع خبر


مسئولیت این خبر با سایت منبع و جامعه ورزشی آفتاب نو در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.

آخرین اخبار ورزشی از فوتبال ایران و باشگاه های جهان را در سایت ورزشی آفتاب نو بخوانید

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

.

advanced-floating-content-close-btn