تخصیص این سبد کالا برای مردم قطعی شد

دو پادشاه با یک سرنوشت تکراری!

پرهزینه ترین داروها برای کدام گروه از بیماران است؟

آخرین خبر از بازار طلا: معاملات صفر شد

قیمت هر کیلو گوشت برزیلی اعلام شد

 

تاریخ انتشار : دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۳۰
کد خبر : 784477

حلقه‌ صالحین دور تابوت عرفان

حلقه‌ صالحین دور تابوت عرفان

جامعه ورزشی آفتاب نو: زیست خالصانه‌مختصری بخوانید از نوجوان دهه‌‌ هشتادی محله‌ سی‌متری جی تهران که از سرگروهی صالحین پایگاه بسیج شهید عربلو واقع در مسجد امیرالمومنین(ع) به معراج شهدای تهران رسید. نوجوانی که نوع شهادتش، گواه زیست خالصانه‌ او بود و بار دیگر به همه‌ مدعیان صف اول ثابت کرد عرفان دهه‌ هشتادی‌ها کم

جامعه ورزشی آفتاب نو:

زیست خالصانه‌
مختصری بخوانید از نوجوان دهه‌‌ هشتادی محله‌ سی‌متری جی تهران که از سرگروهی صالحین پایگاه بسیج شهید عربلو واقع در مسجد امیرالمومنین(ع) به معراج شهدای تهران رسید. نوجوانی که نوع شهادتش، گواه زیست خالصانه‌ او بود و بار دیگر به همه‌ مدعیان صف اول ثابت کرد عرفان دهه‌ هشتادی‌ها کم از نوجوانان هشت سال دفاع مقدس در دهه‌ ۶۰ نیست. همان‌ها که امام‌خمینی(ره) عزیز به مرام و معرفت‌شان اقتدا می‌کرد و در آن جایگاه معنوی عظیم، خود را شاگرد و مرید مکتب حسین‌ فهمیده‌های این آب‌وخاک می‌دانست. آنچه دوستان و مربیانش نقل می‌کنند گواه آن است که او از همان ابتدای شیوع کرونا و در سنی بسیار کم‌، پس از آغاز پویش «ایران همدل» برای بسته‌بندی ارزاق، بی‌درنگ و با تمام وجود به میدان خدمت آمد. حتی در روزهایی که رژیم غاصب صهیونیستی امنیت شهر تهران را نشانه رفته بود، حاضر نشد عرصه را خالی کند و در کنار دیگر بسیجیان، دوش‌به‌دوش برای حفظ امنیت و حراست از اموال مردم محله ایستادگی کرد. مسجد امیرالمومنین(ع) از قدیمی‌ترین مساجد این محله است که در سال‌های جنگ تحمیلی، به همت پیر و جوان و زنان و مردان مومن، به پایگاه مهمی برای پشتیبانی از جبهه‌ها تبدیل شده بود. دیوارهای این مسجد شاهدند که چه جوانانی از همین صحن، میان آغوش‌ها و اشک‌های مردم بدرقه شدند و به سوی جبهه‌ها شتافتند. با قدم‌زدن در کوچه‌های این محله، می‌توان عمق ایثار اهالی را دریافت؛ جایی که هر کوچه مزین به نام چندین شهید است و گاه از یک خانه، چندین نفر به مقام شهادت نایل آمده‌اند. شهادت عرفان دربانی، بار دیگر یاد و نام تمام شهدای محله را در یادها زنده کرد. در تشییع باشکوه او دیدم مادران و پدران و خانواده‌های شهدایی را که با قامت خمیده، بوسه بر تابوت پرچم‌پیچش می‌زدند. دشمن چه خیال باطلی در سر می‌پروراند که به سودای آشوب و به‌آتش‌کشیدن وطن در کف خیابان‌ها، طمع ورزیده است. چه زیبا گفت شاعر که: «وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟! خدا کند که بمیرم و وطن‌فروش نباشم.»
 
قاب قشنگ اعتکاف
هنوز هم امثال عرفان‌ها بسیارند که برای نوجوانان در پایگاه‌های بسیج، کلاس‌های عقیدتی ترتیب بدهند، برنامه‌ اردو بچینند و مثل عرفان، آخرین یادگاری‌شان برای بچه‌های مسجد، قاب قشنگ اعتکاف رجبیه همین امسال باشد. شهادت این نوجوان، بار دیگر ثابت کرد که مساجد کانون تربیت انقلابیون هستند و خواهند بود، ان‌شاء‌الله. نمی‌دانم چه رازی در خلوت و خادمی او در نیمه ماه رجب نهفته است که در پایان این ماه عزیز، تابوت پرچم‌پیچش روی دوش رفقا و مربیانش تشییع شد، اما همین‌قدر می‌دانم که تا شهید نزیسته باشی، شهید نخواهی شد و ای‌کاش شهدای ما اسیران و دلبستگان به دنیا را حالا که به مقام «عند ربهم یرزقون» رسیده‌اند فراموش نکنند. خاصه عرفان عزیز که با ما زیر یک پرچم، برای ارباب بی‌کفن سینه می‌زد و اکنون در جوار امامزادگان عبدالله و زید(ع) آرمیده است. 

به مامان چیزی نگو!
علیرضا دربانی (برادر بزرگ شهید) برای‌مان از شنبه بیستم دی‌ماه می‌گوید: آن روز من زود از بازار آمدم و بعد از نماز مغرب، موتور را برداشتم و با برادرم به آرایشگاه دوست‌مان در خیابان ۱۳متری حاجیان رفتیم. مادرم تماس‌گرفت و گفت نگران است و خواست زودتر به خانه بگردیم. ما هم حرکت کردیم. موتورمان در کوچه‌ ممی‌نژاد بود. اول عرفان نشست پشت موتور و من هم کنارش ایستادم. همه‌چیز آرام بود که یکباره دسته‌ای دختر و پسر به سمت ما دویدند. عرفان هول کرده بود و هرچه هندل می‌زد موتور روشن نمی‌شد. من به او گفتم بیا پایین خودم بنشینم. او با مظلومیت پایین آمد. همین که توانستم موتور را روشن کنم، صدای شلیک در کوچه پیچید. شوکه شده بودم. به سمت صدا چرخیدم و مردی را دیدم که با ماسکی بر صورت و اسلحه‌ای بلند در دست، ایستاده بود. هنوز عمق فاجعه را درک نکرده بودم و گمان می‌کردم فقط شلیک هوایی است. سرش فریاد زدم: «اگر تیر به برادرم می‌خورد چه؟!» اما او بی‌تفاوت عقب‌عقب رفت، ترک موتوری که منتظرش بود پرید و از صحنه گریختند. تازه متوجه شدم که عرفان نقش زمین شده و دیدم از بینی‌اش خون می‌آید. هنوز نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده. زیربغلش را گرفتم که بلندش کنم و آن موقع بود که فهمیدم از پشت تیر خورده است. بقیه‌ ماجرا خیلی سریع و غیرقابل‌کنترل پیش‌رفت. من با ناباوری فریاد می‌زدم و کمک می‌خواستم. آخرین جمله‌ عرفان این بود: «به مامان چیزی نگو، نگران می‌شه.» در همین حین مادرم زنگ زد و من فقط گفتم: «عرفان خون‌دماغ شده است. خودتان را برسانید.» خودم را می‌زدم و کمک می‌خواستم. شنیدم که یک نفر از پنجره گفت: «بسیجیه، حقشه!» هیچ‌کس جلو نمی‌آمد، همه می‌ترسیدند، تا این‌که خانمی جلو آمد و گفت برادرت را بیاور داخل پارکینگ ما. آنجا به او ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی دادیم. به ذهنم رسید به برادران بسیجی مسجد امیرالمومنین(ع) زنگ بزنم. آنها آمدند و قرار شد عرفان را به بیمارستان ببرند و من و پدر و مادرم با موتور دنبال‌شان برویم. غافل از این‌که برادر نازنینم همان‌جا در صحنه به شهادت رسیده است و بقیه می‌خواهند ما را آماده‌ این خبر کنند.
 
پیکر برادرتان را کجا بردند؟
ما تنها چند ثانیه زودتر به سوی بیمارستان لقمان حرکت کردیم، اما درست در همان لحظه‌ای که راه افتادیم، آمبولانس بالای سر عرفان رسید و پس از معاینه اعلام کردند متاسفانه کاری از دست ما ساخته نیست و بیمارستان رفتن فایده‌ای ندارد. فکر می‌کنم خواست خدا بود که من و پدر و مادرم تا چند ساعت در بیم و امید باشیم تا شاید گذر زمان کمی ما را آماده‌ پذیرش شهادت عرفان کند. آن‌شب تلفن‌ها آنتن نمی‌داد و ما که پس از کلی انتظار از بیمارستان لقمان به سمت بیمارستان شماره دو رفتیم، به علت اضطراب زیاد، در مسیر گم شدیم، تا این‌که توانستیم با منزل تماس بگیریم و آنها برای این‌که هول نکنیم گفتند نگران نباشید، عرفان صحیح و سالم در مسجد امیرالمومنین(ع) است. من هرچه به پدر و مادرم می‌گفتم محال است، خیلی خون از او رفته بود و کف بالا آورد، آنها با امیدواری می‌گفتند نفوس بد نزن … .
 
حالا عرفان واقعا در مسجد بود؟
بله. بسیجی‌های مسجد امیرالمومنین(ع) وقتی با تایید پرستاران آمبولانس، از رساندن عرفان به بیمارستان ناامید می‌شوند او را به مسجد می‌برند.علاوه بر دوستان مسجدی، خاله و مادربزرگم کنارش بودند تا ما برسیم. عرفان خیلی با این مسجد انس داشت. درروزخاکسپاری، وقتی تابوتش را برای وداع در شبستان مسجد گذاشتند، نوجوانان کم‌سن‌وسال حلقه‌ صالحین دورش را گرفته بودند و با مربی کوچک‌شان وداع می‌کردند؛ نمی‌دانید چه منظره‌ عجیبی بود. برادر کوچکم یک‌شبه بزرگ شد.

هیچ‌وقت از شهادت با شما حرف می‌زد و در این حال‌وهوا بود؟
حرف می‌زد، ولی خب من خیلی جدی نمی‌گرفتم. می‌گفت من دوست دارم شهید شوم و تأکید می‌کرد به مادرم چیزی نگویم. عرفان برای پدر ومادرم وکلا برای بزرگ‌ترهاخیلی احترام قائل بود.همه اهل محل ومسجدومدرسه ازاوبه‌خوبی یاد می‌کنند. 

کوله‌باری از عشق به معبود
پرسیدیم اگر بخواهی برادرت را در چند جمله توصیف کنی و با اوحرف بزنی چه می‌گویی؟ که جواب داد: برادرم نوجوانی مهربان و دوست‌داشتنی بود؛ او با وجود سن کم، با کوله‌باری از عشق به معبود، از این دنیای فانی رخت بربست و آسمانی شد. ما از او جا ماندیم. به قول مادرم، در حالی که ما غرق در روزمرگی‌های خویش بودیم، او مشتاقانه به دنبال کوتاه‌ترین راه برای تقرب به پروردگار می‌گشت. یقین دارم که شهادت دعای مستجاب شب‌های اعتکافش بود. شهادتت مبارک عرفان عزیزم. تو لایق این جایگاه بودی. نام و یاد تو تا همیشه درقلب‌های‌ ما زنده خواهدبود. تو فقط برای دل‌های تنگ ما دعا کن.

منبع خبر


مسئولیت این خبر با سایت منبع و جامعه ورزشی آفتاب نو در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.

آخرین اخبار ورزشی از فوتبال ایران و باشگاه های جهان را در سایت ورزشی آفتاب نو بخوانید

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

.

advanced-floating-content-close-btn